همهچیز برای من از خانه ریاضیات شروع شد.
همونجا بود که برای اولین بار وارد دنیای برنامهنویسی شدم. از همون اول بهش علاقه پیدا کردم و این علاقه باعث شد بتونم بورسیه بگیرم و جدیتر این مسیر رو ادامه بدم.
اون موقع شاید خودم هم نمیدونستم برنامهنویسی قراره چقدر روی زندگی من تأثیر بذاره. فقط میدونستم از اینکه میتونم با کامپیوتر چیزی بسازم، لذت میبرم.
ولی خیلی زود یه اتفاق افتاد که همهچیز رو عوض کرد.
برای کسی که تازه وارد دنیای برنامهنویسی شده بود، نداشتن کامپیوتر فقط به معنی از دست دادن یه وسیله نبود. عملاً دیگه ابزاری برای ادامه دادن نداشتم.
مجبور شدم برنامهنویسی رو کنار بذارم و وارد مسیری بشم که ارتباط زیادی با چیزی که واقعاً دوست داشتم نداشت.
رشتهام رفت سمت الکتروتکنیک.
از هنرستان شروع کردم و بعد هم وارد دانشگاه شدم.
اما در نهایت از دانشگاه دولتی انصراف دادم.
شاید برای خیلیها تصمیم عجیبی بود، ولی من یه سؤال خیلی مهم توی ذهنم داشتم:
هرچی بیشتر فکر میکردم، جوابم دوباره برمیگشت به همون چیزی که از اول دوستش داشتم؛ کامپیوتر و برنامهنویسی.
ولی یه مشکل بزرگ وجود داشت.
برای برگشتن به این مسیر، دوباره به یه کامپیوتر نیاز داشتم.
پول زیادی نداشتم. بخشی از پولی که داشتم از برقکاری ساختمان به دست آورده بودم.
با همون پول رفتم و یه کامپیوتر قدیمی خریدم.
شاید اون کامپیوتر برای خیلیها چیز خاصی نبود.
ولی برای من خیلی بیشتر از یه کامپیوتر بود.
اون سیستم برای من یعنی:
شروع دوباره.
از همونجا دوباره شروع کردم.
آموزش دیدم.
کار کردم.
دوباره آموزش دیدم.
دوباره کار کردم.
هر چیزی که یاد میگرفتم، سعی میکردم سریع وارد یه پروژه واقعی کنم.
هدفم فقط این نبود که یه عالمه آموزش ببینم و بگم برنامهنویسی بلدم.
میخواستم بتونم از چیزی که یاد میگیرم پول دربیارم و با همون پول، قدم بعدی رو بردارم.
کمکم درآمدم بیشتر شد.
آدمهای بیشتری من رو شناختن.
پروژههای بیشتری گرفتم.
آرومآروم شروع کردم به شبکهسازی و ساختن ارتباطات کاری.
اونجا بود که فهمیدم فقط خوب بودن توی کار فنی کافی نیست.
باید بتونی با آدمها ارتباط بگیری.
باید اعتماد ایجاد کنی.
باید سر قولت بمونی.
و از همه مهمتر، باید ادامه بدی.
با گذشت زمان تونستم درآمدم رو بیشتر کنم و شرایط کاری بهتری برای خودم بسازم.
تا اینکه بالاخره تونستم یه سیستم خیلی خوب برای خودم ببندم.
سیستمی که مدتها آرزوی داشتنش رو داشتم.
ولی وقتی بهش رسیدم، یه سؤال جدید برام به وجود اومد:
از فریلنسری تا ساختن کسبوکار
چند سال به صورت فریلنسری کار کردم.
بخش زیادی از کارم مربوط به توسعه قالبها و پلاگینهای وردپرسی بود.
همزمان سعی میکردم دانش خودم رو در PHP بیشتر کنم و از هر پروژه چیز جدیدی یاد بگیرم.
برای من فریلنسری فقط یه راه برای پول درآوردن نبود.
واقعاً یه مدرسه بود.
اونجا یاد گرفتم چطور با مشتری صحبت کنم، چطور پروژه بگیرم، چطور یه پروژه رو مدیریت کنم و چطور مسئولیت کاری که انجام میدم رو قبول کنم.
هر پروژه برای من یه تجربه جدید بود.
بعد از مدتی تصمیم گرفتم PHP رو جدیتر دنبال کنم و وارد دنیای Laravel شدم.
شروع کردم به ساخت سیستمها و اتوماسیونهای مختلف.
کمکم طرز فکرم هم تغییر کرد.
دیگه فقط به این فکر نمیکردم که:
«چه پروژهای بگیرم؟»
یه سؤال بزرگتر توی ذهنم شکل گرفته بود:
چطور میتونم یه چیزی برای خودم بسازم؟
من فقط یه شغل نمیخواستم.
دلم میخواست یه کسبوکار داشته باشم.
یه چیزی که خودم ساخته باشمش و بتونه برای آدمهای واقعی ارزش ایجاد کنه.
یکی از مهمترین تجربههای من توی این مسیر، ولناموزیک بود.
سایت ولناموزیک رو راهاندازی کردم و حدود دو سال به صورت جدی و تخصصی روی اون کار کردم.
برای من ولناموزیک فقط یه سایت نبود.
برای اولین بار داشتم چیزی رو میساختم که فقط برای یک مشتری نبود؛ برای خودم بود.
روی توسعه، زیرساخت، رشد سایت و تجربه کاربر کار کردم و کمکم سایت رشد کرد.
یه جایی رسیدیم که حدود ۱۰۰ هزار کاربر در روز وارد سایت میشدن و موزیک گوش میدادن.
واقعاً دیدن این عدد برای من لذتبخش بود.
چون پشت اون ۱۰۰ هزار کاربر، تمام اون روزهایی بود که با یه کامپیوتر قدیمی شروع کرده بودم.
تمام آموزشهایی که دیده بودم.
تمام پروژههایی که انجام داده بودم.
تمام شبهایی که پای سیستم نشسته بودم.
برای اولین بار واقعاً حس کردم چیزی که خودم ساختهام، داره توسط تعداد زیادی آدم استفاده میشه.
ولی دوباره یه اتفاق افتاد که هیچ کنترلی روش نداشتم.
وقتی همهچیز رو از دست دادم
قطعی اینترنت در ایران ضربه خیلی بزرگی به ولناموزیک زد.
سایتی که برای رشدش زمان زیادی گذاشته بودم و به حجم بالایی از کاربر رسیده بود، دیگه نتونست مثل قبل ادامه بده.
از دست دادن چیزی که برایش خیلی زحمت کشیده بودم، واقعاً راحت نبود.
ولی یه چیز مهم ازش یاد گرفتم:
همیشه همهچیز دست ما نیست.
ممکنه یه کسبوکار رو درست ساخته باشی.
ممکنه همه تلاشت رو کرده باشی.
ممکنه محصولت خوب باشه.
ولی باز هم اتفاقاتی وجود دارن که خارج از کنترل تو هستن.
اون تجربه باعث شد نگاهم به کسبوکار خیلی واقعیتر بشه.
فهمیدم ساختن یه محصول فقط کدنویسی نیست.
باید ریسکها رو بشناسی.
باید برای اتفاقات غیرمنتظره آماده باشی.
باید وابستگیهات رو کم کنی.
و بدونی که حتی چیزی که امروز خیلی موفقه، ممکنه فردا شرایطش کاملاً تغییر کنه.
فکر میکردم از دست دادن ولناموزیک یکی از سختترین اتفاقهایی بود که تجربه کردم.
ولی زندگی اتفاق سختتری برام داشت.
مادرم رو از دست دادم.
اون هم در روز تولدم.
واقعاً نمیدونم چطور باید این قسمت از زندگی رو توضیح بدم.
از دست دادن مادر چیزی نیست که بشه با چند جمله دربارهش حرف زد.
یه اتفاقیه که زندگی آدم رو قبل و بعد از خودش تقسیم میکنه.
خیلی اذیت شدم.
روزهایی بود که واقعاً حال خوبی نداشتم.
خیلی چیزها دیگه مثل قبل برام معنی نداشت.
ولی با همه اینها، یه تصمیم گرفتم:
قرار نیست متوقف بشم.
نه اینکه دیگه ناراحت نباشم.
نه اینکه فراموش کنم.
نه اینکه یه دفعه آدم خیلی قویای شده باشم.
فقط تصمیم گرفتم ادامه بدم.
من چند بار از صفر شروع کردم
وقتی به مسیر زندگیام نگاه میکنم، میبینم چند بار مجبور شدم از صفر شروع کنم.
اولین بار برنامهنویسی رو شروع کردم.
لپتاپم دزدیده شد.
برنامهنویسی رو کنار گذاشتم.
رفتم سمت الکتروتکنیک.
از هنرستان تا دانشگاه ادامه دادم.
از دانشگاه انصراف دادم.
با پولی که از برقکاری به دست آورده بودم یه کامپیوتر قدیمی خریدم.
دوباره برنامهنویسی رو شروع کردم.
آموزش دیدم.
کار کردم.
درآمد ساختم.
آدمهای بیشتری من رو شناختن.
شبکه کاری ساختم.
سیستم بهتری خریدم.
فریلنسری کردم.
PHP یاد گرفتم.
Laravel یاد گرفتم.
سیستم و اتوماسیون ساختم.
بعد تصمیم گرفتم چیزی برای خودم بسازم.
ولناموزیک رو راهاندازی کردم.
به ۱۰۰ هزار کاربر روزانه رسیدم.
بعد از دستش دادم.
و بعد مادرم رو از دست دادم.
اگر بخوام یه ویژگی مشترک بین همه این اتفاقات پیدا کنم، شاید فقط یه چیز باشه:
هر بار که زندگی مجبورم کرد از چیزی که ساخته بودم فاصله بگیرم، دوباره شروع کردم.
اگه بخوام دقیقتر بگم، کسبوکار من از روزی شروع نشد که ولناموزیک رو راهاندازی کردم.
خیلی قبلتر شروع شده بود.
از وقتی فهمیدم یه مهارت میتونه برای من درآمد ایجاد کنه.
از وقتی یاد گرفتم مشتری پیدا کنم.
از وقتی فهمیدم باید اعتماد آدمها رو به دست بیارم.
از وقتی فهمیدم ارتباط با آدمها به اندازه مهارت فنی مهمه.
از وقتی فریلنسری رو تجربه کردم.
و بعد به این نتیجه رسیدم که اگر بخوام واقعاً رشد کنم، باید کمکم از فروش زمان خودم فاصله بگیرم و محصول و سیستم بسازم.
فریلنسری به من یاد داد چطور پول دربیارم.
برنامهنویسی به من یاد داد چطور بسازم.
ولناموزیک به من یاد داد چطور یه محصول رو رشد بدم.
و از دست دادن ولناموزیک به من یاد داد که کسبوکار همیشه فقط به تلاش و کیفیت محصول وابسته نیست.
امروز اگر بخوام یه کسبوکار جدید راه بندازم، دیگه فقط به این فکر نمیکنم که:
«چی میتونم کدنویسی کنم؟»
سؤال اصلی من اینه:
چه مشکلی رو میتونم حل کنم که مردم واقعاً حاضر باشن برای حل شدنش هزینه کنن؟
فکر میکنم این یکی از مهمترین تغییرات ذهنی من توی این سالها بوده.
امروز آرش فدایی کیست؟
امروز هنوز خودم رو اول مسیر میبینم.
با اینکه تجربههای زیادی به دست آوردم، هنوز کلی چیز هست که باید یاد بگیرم و بسازم.
من برنامهنویسی رو دوست دارم، ولی خودم رو فقط یه برنامهنویس نمیدونم.
من بیشتر از هر چیز، سازندهام.
دوست دارم یه ایده رو بگیرم، بفهممش، براش راهحل پیدا کنم، توسعهاش بدم و تبدیلش کنم به چیزی که آدمهای واقعی ازش استفاده کنن.
تجربه به من یاد داده که زندگی همیشه طبق چیزی که ما میخوایم پیش نمیره.
گاهی چیزی رو با تمام وجود میسازی و از دستش میدی.
گاهی درست زمانی که فکر میکنی همهچیز داره بهتر میشه، اتفاقی میافته که هیچ کنترلی روی اون نداری.
ولی شاید چیزی که در نهایت شخصیت آدم رو مشخص میکنه، اتفاقاتی نیست که براش افتاده.
مهمتر از اون، واکنشی هست که بعد از اون اتفاقات نشون میده.
من هنوز اینجام.
هنوز یاد میگیرم.
هنوز میسازم.
هنوز اشتباه میکنم.
هنوز رویا دارم.
و هنوز میخوام کسبوکارهایی بسازم که یه روز وقتی به گذشته نگاه میکنم، بتونم با افتخار بگم:
شاید تمام داستان من همین باشه.
داستان پسری که یه روز از خانه ریاضیات وارد دنیای برنامهنویسی شد، وسط راه مجبور شد همهچیز رو رها کنه، با پول برقکاری یه کامپیوتر قدیمی خرید، دوباره شروع کرد، از فریلنسری به ساخت محصول رسید، یه کسبوکار رو به ۱۰۰ هزار کاربر روزانه رسوند، اون رو از دست داد، مادرش رو از دست داد و با وجود تمام این اتفاقات تصمیم گرفت باز هم ادامه بده.
من آرش فدایی هستم.
و اگر قرار باشه یه جمله درباره زندگیام بنویسم، احتمالاً اینه: